بابا یکی من را به قصد کشت می زد
هر بار گفتم یا علی با مشت می زد
یک بار گفتم اسم زهرا مادرت را
دیدم که نامردی با لگد از پشت می زد
شاعر :سید مهدی بنی هاشمی
شهادت مظلومانه بنت الحسین ،حضرت رقیه تسلیت باد .
بابا یکی من را به قصد کشت می زد
هر بار گفتم یا علی با مشت می زد
یک بار گفتم اسم زهرا مادرت را
دیدم که نامردی با لگد از پشت می زد
شاعر :سید مهدی بنی هاشمی
شهادت مظلومانه بنت الحسین ،حضرت رقیه تسلیت باد .
اگر کسی بدون اجازه از صاحب نوار یا کتاب و… مبادرت به نسخه برداری نمود، در صورت توبه وظیفه چیست؟
اگر کسی بدون اجازه از صاحب نوار یا کتاب و… مبادرت به نسخه برداری نمود، باید در صورت عدم اجازه او، محتوای نوار و… را پاک کند یا از ٱن استفاده نکند و همین کافی است و در صورت پاک کردن محتوا، لازم به اطلاع رسانی به صاحب آن نیست.
در مشهد، بارها شاهد بودم كه از محمدباقر میپرسیدند: شما در جبهه چه كار میكنی؟ چه مسئولیتی داری؟ میگفت: «من افتخارم این است كه برای بسیجیها جاروكشی میكنم.» بعضی وقتها هم میگفت: «آبدارچی هستم.» اینها را طوری جدی میگفت كه كسی دچار شك و تردید نمیشد. خود من قبل از اینكه اهواز بروم، اصلاً فكرش را هم نمیكردم كه او حتی فرمانده دسته باشد، چه رسد به اینكه مسئولیت بالاتری داشته باشد. شاید همین چیزها بود كه حس كنجكاویام را برانگیخت تا برای یكبار هم كه شده، همراه او به جبهه بروم. بعد از اصرار زیاد، یك روز راضی شد مرا ببرد.
فكر میكنم رفتیم طرف محور سلمان، اطراف خرمشهر. آنجا برخورد نیروها با او با محبت و تواضع بیشتری همراه بود. او همان جا هم با لباس بسیجیاش این طرف و آن طرف میرفت. مدت زیادی از آمدن ما نگذشته بود كه یك موتورسوار از گرد راه رسید و همین كه عینكش را برداشت و سلام كرد، فهمیدم بسیار عصبانی است. به محمدباقر گفت: فرمانده شما در این محور كیست؟
محمدباقر لبخندی زد و به نرمی گفت: خدا قوت اخوی! مشكلی پیش آمده؟
او با همان ناراحتی گفت: شما فقط بگو فرمانده این محور كیست؟
محمدباقر جلو رفت و دست به شانهاش گذاشت و گفت: حالا بیا پایین! صحبت میكنیم.
او سمجتر از قبل گفت: میگی فرمانده كیست یا بروم از یكی دیگر بپرسم؟
محمدباقر گفت: خیلی خوب، بیا پایین تا من ببرمت پیش فرمانده.
محمدباقر دست او را گرفت و رفتند چهل - پنجاه متر آن طرفتر و حدود بیست دقیقه با هم صحبت كردند و من ندیدم كه آنها پیش فرمانده بروند. وقتی برگشتند، نمیدانم محمدباقر به او چه گفته بود كه برخوردش 180 درجه فرق كرده بود. با كلّی معذرت خواهی خداحافظی كرد و رفت.
همان شب یا شب بعد كه تك و تنها در سنگر نشسته بودم، بین خواب و بیداری زنگ تلفن قورباغهای مرا به خود آورد. گوشی را برداشتم، كسی از آن طرف گفت: سنگر فرماندهی؟
از شنیدن كلمه فرماندهی تعجب كردم. طرف دوباره گفت: الو! سنگر فرماندهی؟
دستپاچه گفتم: اینجا كسی نیست آقا!
گفت: یعنی چه؟ پس تو كی هستی كه گوشی را برداشتی؟
وقتی دید چیزی نمیگویم، با ناراحتی گفت: بنا بود یك ماشین بیاید تو خط شلمچه، چرا نیومد؟
گفتم: ببخشید! من از هیچی خبر ندارم.
با حالت مشكوكی پرسید: ببینم اسم تو چیه؟
گفتم: محمدصادق جوادی.
گفت: با آقای صادق جوادی چه نسبتی داری؟
گفتم: برادرش هستم.
با خنده و تعجب گفت: به! تو برادر فرمانده محوری و نمیدونی چی به چیه!
مكث كرد و ادامه داد: بدو برو دنبال برادرت و بگو بیاد پای گوشی.
آقا صادق وقتی فهمید من از سمت او اطلاع پیدا كردهام، گفت: «ما همه بسیجی هستیم؛ منتها یكی مسئولیتش بیشتر است و یكی كمتر.»
آن روز آقا صادق به من فهماند كه درباره این موضوع نباید به كسی چیزی بگویم. من هم تا زمان شهادتش كه دو، سه ماه بعد بود، این راز را پیش خود نگه داشتم.»
شهید جوادي
منبع : راوی: محمدصادق جوادی؛ ر. ك: كلید فتح بستان، صص 156 - 159
منبع کلام شهدا:سايت غريور
دل نوشته.
نمیدونم ما تا کی می خوایم کارهامون کورکورانه و تقلیدی باشه .آخه کی گفته و کجا نوشته اگه تولد دلبندته و تم تولد نگیری ،اون تولد برگزار نمیشه یا به مهمونا خوش نمیگذره.کجا گفته اگه توی یه مهمونی چند جور غذا و دسر سرو نشه ،جایی خراب میشه . اینهمه سفارش شده در قرآن که اسراف نکنید،انفاق کنید اینهمه سفارش شده به همدیگه کمک کنید ….
نگو خودم تلاش کردم و زندگیم را به اینجا رسوندم ،دیگران هم برن تلاش کنند اینو میدونی که همه آدم ها مثل هم نیستند ،همه از یه پدر و مادر خوب ،خانواده خوب، تحصیلات و شغل خوب برخوردار نیستند.وقتی تو این شانس رو داشتی که از همه این مواهب برخوردارباشی، پس سعی کن دیگران رو هم در خوشبختی خودت سهیم کنی، تا بتونی شکر ذره ای از لطفی که خدا بهت کرده رابجا بیاری .خوبه گاهی اوقات خودت را جای یکی از اونایی بزاری که تمکن مالی ندارن ،چه حالی میشی .اینو بدون اگه میخوای خوشبختیت تداوم داشته باشه باید بهاش رو پرداخت کنی.پس زرنگ باش بیا از این به بعد با خود خدا معامله کن ،بگو از این به بعد من مهمونی هام رو ساده برگزار میکنم ،از تجملات فاصله میگیرم و هزینش رو صرف نیازمندان میکنم ،اونوقت ببین خدای بزرگ کجا دستت رو میگیره،مهمونی که ساده برگزار کردی اونقدر به مهمونات میچسبه…عزیزی که میخواسته مهمونی برگزار کنه و به خاطر تجملات و تشریفات دیگران ، از مهمونی رفتن و مهمونی دادن صرف نظر کرده با این کار تو دیگه از پذیرایی سادش شرمنده نمیشه.
آخرین نظرات