
روایت دیدار بانوان با رهبری در دیماه 1402
بانوی پزشک: التماس دعا از آقا برای شفای مادرم، تبدیل به طلب مغفرت شد!
وقتی خانم دکتر در فهرست ذخیره قرار میگیرند
«از وقتی برای دیدار با آقا دعوت شدم و از من خواسته شد متنی برای سخنرانی ارائه بدهم، با چند نفر از دوستان شروع به همفکری کردیم. متنی که با محوریت مهمترین دغدغههای بانوان در حوزه علوم پزشکی تنظیم کرده بودم، مورد قبول قرار گرفت اما با تاکیدی که بر محدودیت زمانی سخنرانان مراسم تا سقف ۷ دقیقه وجود داشت، باید متن را کوتاهتر میکردم. بعد از ارسال متن کوتاهشده، با توجه به اینکه گرفتار روند درمان مادرم در بیمارستان بودم، دیگر موضوع را پیگیری نکردم. گذشت تا یک روز قبل از مراسم که اطلاع دادند بهعنوان یکی از سخنرانان ذخیره مراسم انتخاب شدهام و باید متن را برای ۵دقیقه تنظیم مجدد کنم.
در عین حال گفته شد: با توجه به اینکه نمایندگان حوزه علوم پزشکی در دیدارهای دیگر مثل دیدار با نخبگان و دانشجویان هم فرصت صحبت دارند، بنابراین در دیدار اقشار مختلف بانوان، شما را در اولویت سخنرانی قرار نمیدهیم. عنوان ذخیره را که شنیدم، با خودم گفتم پس عملا نوبت سخنرانی به من نخواهد رسید چون پارسال که مجری مراسم از آقا برای صحبت سخنرانان ذخیره اجازه خواستند، با توجه به طولانی شدن برنامه، ایشان موافقت نکردند.»
«مادر»، اسم رمز عبور از محالها…
جریان بیم و امید که از چند روز قبل از دیدار با روز و شب دکتر «زهرا موحدی نیا» عجین شده بود، قرار نبود دست از سر دل بیقرارش بردارد. خانم دکتر دستمان را میگیرد و میبرد به حسینیه امام خمینی، وسط جمع پرشور بانوان و اینطور ادامه میدهد: «با عبور ۲، ۳ نفر از دوستان از سقف زمانی تعیینشده و اتفاقات میان سخنرانیها، عملا دیگر فرصتی برای سخنرانان ذخیره باقی نماند. اینطور بود که مسؤول هماهنگی برنامه آمد و گفت: ساعت از ۱۱ گذشته و ما الان عملا در زمان سخنرانی آقا هستیم… گفتم: درست است. با این وجود، آقای مسؤول دوباره گفت: اگر میتوانید متنتان را ۳ دقیقه کنید، ما در خدمتتان هستیم. یاد تاکید دوستان افتادم که میگفتند: «متن شما، باید خوانده شود چون دغدغه زنان جامعه در حوزه پزشکی است». همانجا باز هم از سر و ته متن زدم و با اینکه جزء نفرات آخر فهرست ذخیره بودم، نهایتاً فرصت نصیبم شد که متنی که آماده کرده بودم را قرائت کنم. بعد از مراسم، خانم مجری گفت: نمیدانم چرا اینطور گفتم و شما آمدید پشت تریبون!…»
خانم دکتر نگاه پر از سؤالم را که میبیند، منتظر پرسش نمیشود و در ادامه میگوید: «مسؤول برنامه به مجری گفته بود اعلام کند وقت صحبت مهمانان تمام است و باید آماده شنیدن سخنرانی آقا شویم اما خانم مجری خطاب به حضرت آقا گفت: یکی از خانمهایی که در فهرست سخنرانان بودند، چند ساعت قبل از مراسم، مادرشان را از دست دادند و با این حال، در مراسم حضور پیدا کردهاند. اجازه میدهید ایشان متنشان را بخوانند؟ و آقا هم اجازه دادند.»
التماس دعا از آقا برای شفای مادرم، تبدیل به طلب مغفرت شد!
غافلگیر شدهام. به چهره آرام خانم دکتر نگاه میکنم و وقتی یاد سخنرانی باصلابتش در محضر رهبر انقلاب آن هم چند ساعت بعد از فوت مادرش میافتم، غم و حیرت با هم روی دلم مینشیند. تردید دارم بپرسم اما دلم را به دریا میزنم و از دکتر موحدی نیا میخواهم از آن اتفاق تلخ بگوید و او صبورانه، روزی که غم و شادی با هم مهمان قلبش شدند را اینطور روایت میکند: «مادرم از مدتی قبل بیمار بودند و صبح همان روز که میخواستم برای دیدار با آقا به حسینیه امام خمینی بروم، از دنیا رفتند! آن روز ایشان در خانه ما بودند و خودم رو به قبلهشان کردم. خودم هم احیایشان کردم اما احیا، ناموفق بود! اورژانس خبر کردیم اما آنها هم نتوانستند کمکی کنند. با کورسویی از امید، مادرم را با آمبولانس راهی بیمارستان کردم. هر لحظه منتظر بودم همسرم که با مادرم همراه شده بود، تماس بگیرد و بگوید مامان برگشته؛ گرچه میدانستم همهچیز تمام شده.
وقتی همسرم تماس گرفت و خبر فوت مادرم را داد، گفتم: حالا چه باید بکنم؟ بیایم بیمارستان یا…؟ همسرم تاکید کرد خودم را برای مراسم به بیت برسانم و گفت: اینجا هم که بیایی، اجازه نمیدهند بالای سر مادرت بروی. پدرم هم که به بیمارستان رسیده بود، به دور از احساسات و کاملا منطقی، اصرار کرد به مراسم بروم. وقتی دیدم نمیتوانم بالای سر مادرم باشم و برایش قرآن و دعا بخوانم، تصمیم گرفتم به حسینیه امام خمینی بروم و از راه دور برای مادرم دعا بخوانم. اینطور بود که در مراسم، تماممدت داشتم قرآن میخواندم و ذکر میگفتم.»
آخرین نظرات